تبليغاتX
قبیله ی خورشید
بدون شرح

نداستم که دانستم

......................

لحظه های پر امید

فکرهای سپید

آینده ای جدید

دگرگونی درون پدید

آرزوهای پر تردید

نقشی در قصه جدید

در یک قفس

همه همه همه

برای شروع زندگی مردی با دید نادید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:17  توسط هیچکس | 

پروانه دور شمع چرا نمی گردی

 

                                                      ای شب چرا سحر نمی گردی

ای درد تو مرا اسیر کردی

 

                                                           مرا از زندگی سیر کردی

ای بی وفا با من چه کردی

 

                                                             مرا در غم ها رها کردی

ای اشک توچرا قهر کردی 

 

                                                        کاش بودی در این پر دردی

ای گل تو چرا غنچه کردی

 

                                                         سالهاست که گل نمی گردی

ای زهر می گویند تو  مرگ را آسان کردی

 

 

                                     ای مرگ می گویند توپوچی ها را پایان کردی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط هیچکس | 

در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:

 

استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه

 

 به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به

 

روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي

 

 است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر

 

 كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 

پروفسور محمد حسابي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:17  توسط هیچکس | 
یه قصه ی خیالی

چه آرزوهای محالی

پرواز با یه قایق ِاز آب خالی

اندیشه های تو خالی

چه روزهای بی حالی

گل های یخ بسته قالی

چه آدمهای حالی به حالی

آه از این همه خشکسالی

وای از آبهای بیهوده جاری

نگاه هایی از سر بی خیالی

کارهایی از سر بی عاری

خسته ام در این دنیای تو خالی

نمی خوام آخرش غوطه ور شم

تو این دنیای پوشالی

مسخره است تو قفس آزادی

به چه درد این زندگی

تو که همیشه به خودت هم بدهکاری

نه کابوس نیست تو هم بیداری

چه مسخره است ساعت

عقربه اش می چرخه دورخودش تکراری

تو هم عجب حوصله داری

فکر می کنی بر میاد از دست ما هر کاری

نه می دونم آخرشم

حسرت پرواز می مونه تودلم

اخرشم جام میشه توئ یه قاب عکس

ته یه صندوقچه خالی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:53  توسط هیچکس | 

یه بادبادک تو سینه آسمون

 

نخش گیر کرده بود به یه درخت بی نشون

 

از بد روزگار  سرنخ افتاده دست یه جوون نامهرمون

 

اولش گفت اونو ول میکنم توآسمون

 

بعدش دلش گیر کردبه قلب بادبادک تو آسمون

 

اون پسر نامهربون کارش شده بود هر روز

 

رها کردن دلش بهمراه اون بادباک توآسمون

 

یه مدتی آزاد بود از قید بند زمون

 

برای اینکه دلش شده بود جدا از پستی این زمون

 

آخه تو آسمون زندگی بود مثل رنگین کمون

 

از بد روزگار طوفان شد ،آسمون شد بی قرار

 

این پسرک نا مهربون که شده بود مهربون

 

نمی دونست چی کار کنه با این زمون

 

سفت نخو چسبیده بود آخه دلش مونده بود رو آسمون

 

هی بادبادک می رفت این ور اون ر آسمون

 

پسرک هم شده بود از نخ آویزون

 

از بد بیاری که خراب بود رو سر این جوون

 

بادبادک سوراخ شد تو وسط آسمون

 

بند کنده شد از دل این جوون

 

ناگه مجبور شد ولش کنه تو آسمون

 

وقتی رهاش کرد دید دلش جا مونده

 

روبال اون بادبادک گمشده تو آسمون

 

دست خودش نبود بقضش ترکید فریادزد سر آسمون

 

اخه به خاطر دلش نبود به خاطر

 

اینکه شده بود عاشق اون بادبادک نامهربون

 

با خودش فکر میرد کاشه که می شد

 

رها شه بره از این زمین زمون

 

آخه اون امیدی نداشت جز خدای مهربون

 

کارش شده بود قصه گریه زاری از دست زمین زمون

 

دیگه همهء درد داش شده بود بی درمون

 

نبود دیگه بادبادک گوش بده به ناله های جوون

 

اونقدر زجه زد از زمون تا که داد جون

 

اون بادبادک هم پیدا شد پاره پوره روی یه بید مجنون

 

این شد درس عبرتی برای اهل اون زمون

 

 

که نبندن دل به هر چیزی، جدا از آسمون

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:19  توسط هیچکس | 

اگر تنها ترین تنها شوم

 

 

بازهم خداهست

 

 

 

او جانشین همه نداشتن هاست

 

 

 

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 17:45  توسط هیچکس | 

روشن نیست

 

تاریک هم نیست

 

پس این چیست

 

حالم خوب نیست

 

آلوده ترم

 

با دلی نامید

 

فردایی ناسپید

 

قصه فراوان دارم

 

اه از این دل بیزارم

 

ز خود کرده گرفتارم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:12  توسط هیچکس | 

 

ره من جاده بی پایانی

 

ره من قصه بی پایانی

 

ره من همیشه زمستانی

 

انتهای جاده پنهانی

 

سرابهای راه بیشمار

 

درد بی عشقی بسیار

 

دراین ره بی ارادگی بسیار

 

در این ره ایستادگی دشوار

 

مرد بودن کار رستم دستان است

 

گرگ های این جاده بسیار است

 

زالو صفت در جاده بسیاراست

 

دزدان جاده بیش ازچند باراست

 

بی ایمانی رسم جاده پنهان است

 

گناه مردمان جاده مانهان است

 

جاده ما سرزمین یخبندان است

 

در ره مرگ تدریجی عیان است

 

چشمان باز نادیده بسیار

 

نفرین اه در این ره بسیار

 

در ره پاک بودن داستان است

 

در این ره بی ره  پنهان  است

 

در ره مسافر خانه بسیار است

 

شاید راه نجات ما پیمان است

 

امید شکوه ما به ایمان است

 

شاید میان بری بسوی معبود انسان است

 

شاید فکر میکنیم وقت بسیار است

 

شاید فکر میکنیم مرگ آخر داستان است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:34  توسط هیچکس | 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تامی لعل آوردش خون بجوش

گرچه وصالش نه بکوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سر بسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در میفروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آنکه کرد

روح قدس حلقه امرش بگوش

ای ملک العرش مرادش بده

وز خطر چشم بدش دار گوش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:13  توسط هیچکس | 

سلام سلام برسان

سلام مرا برسان به دریایی

سلام مرا برسان به حرفهایی

که ....

بگو نیستم ولی هستم

خسته ام

ولی سر پا

بگو اینجا سیاهی ها سیاه تر شده اند

آدمها تنها تر شده اند

کتابهای شروع نشده تمام شده اند

من تمام شده اند

بگو اینجا

چراغی نیست

شمع هست و پروانه نیست

محفلی نیست

بزمی نیست

حرفی هم نیست

سوخته درخت بید

تنهایی هم نیست

 نیستی هم رفت

من مانده ام هیچ

مانده ام با نومیدی

من مانده ام و نا سپیدی

بگو اینجا

شروع ام بی پایان مانده

سلام برسان

بگو

بیاید

زود تر از قبل

سرشار تر از بهار

روشن تر از خورشید

سبز تر از درختان سرو

بگو بیاید که شاید

به بهانه اش  باشم

بگو با آمدنش

می رود

لبخند میزند

از نو از تازگی می گوید

بگو می آید بال بیاورد

پرواز را بلدم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:15  توسط هیچکس |